
مرا تو بی سببی نیستی.
به راستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کلام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است
که آزادی را بر لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟
ورنه ای ستاره بازی
حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!
و دلت کبوتر آشتی است
در خون تپیده
به بام تلخ
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 18:25  توسط شهرام و علیرضا
|

بیم آن ندارم که روزی آسمان تو را از من بگیرد
بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری
بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند
خورشید مهر تو را پنهان کند
درختی را که من در تو کاشته ام براندازد
و برگهای طلایی دوستی را در خاک اندازد
تو خود را از من مگیر
تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد
تو در من پدید آمدی و با تو امید پدید آمد
تو به من لبخند زدی و روزهای جهان به من لبخند زدند
تو برگهای بهار را در من رویاندی
تو نسیمی
تو آفتاب مهربان را بر من تاباندی
تو سپیده ای
رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشاده است
و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاری است
صبح از لبان تو سر میزند
و خورشید از نگاه تو
تو در میان نم و تقدیر دریچه ای
دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان
تو خود را از من مگیر
من در تو و با تو زاده شدم
بگذار که در تو و با تو بمیرم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 11:13  توسط شهرام و علیرضا
|
من به چشمان تو می اندیشم 
و به تکرار هزاران دست که تو را می نوشتند!
من به چشمان تو می اندیشم
و به شهری که تو را با همه ی خوبی هایت
به چراغان دروغین شبانش بخشید
و به دستان تو آموخت که تسلیم شوی.
من به تکرار تو می اندیشم
و به غمبارترین لحظه ی خویش
که شکستی در من
و شکستم در خویش! 
شعر از : رضا معینی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 20:35  توسط شهرام و علیرضا
|
آهنگ دلنشین باران طنین صدایت را تداعی می کند
صدایی که عشق در آن موج می زند و مرا به سرزمین افسانه ای خاطراتم می برد.
صدایی که رویاهای سبز کودکیم را تعبیر می کند.
واژه های زیبا چنان لحظه هایم را به یاد ماندنی کرده بود که
باران را احساس نکردم... 
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 11:15  توسط شهرام و علیرضا
|

نشسته اى قلم به دست
كنار صفحه اى از جنس لحظه ها
مثل برگى از شقايق غريب
دل سپرده اى به باد
گاه مى نويسى از سكوت
گاه مى نويسى از خطهاى فاصله
آه اى قلم به دست!
ديارت كجاست ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 13:19  توسط شهرام و علیرضا
|

« خانه ی دوست کجاست ؟» در فلق بود که پرسید سوار.
« خانه ی دوست کجاست ؟؟؟» 
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:5  توسط شهرام و علیرضا
|

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه راست بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ 
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 21:39  توسط شهرام و علیرضا
|

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم،آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم. 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 10:22  توسط شهرام و علیرضا
|

توی قاب سرد این آینه ها تصویر آدمکی شکسته بود
آدمک خسته و غمگین و سیاه روبروی آینه نشسته بود
تو چشاش، تو چشاش ابرهای بارون زده ی تلخ و سیاه
رو لباش غصه ی دلتنگی من، غصه ی دلتنگی ما
کی با دشنه های کین کی با داس و عشق و دین
بریده ریشه هاى اين آدمك رو از زمين
واسه اين آدمك شهر گناه آسمون رنگ آبى نداشت
قفس تيره و تاريك زمين واسه آدمك هم جايى نداشت 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 22:5  توسط شهرام و علیرضا
|

دوردست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چه عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
در اشک
پنهان شد!!! 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 18:1  توسط شهرام و علیرضا
|
دلم گرفته ست
دلم گرفته ست
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 17:23  توسط شهرام و علیرضا
|

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی است
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آویخت.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 17:12  توسط شهرام و علیرضا
|

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو!
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 17:7  توسط شهرام و علیرضا
|
دوست دارم خواب نباشه که خونه ام دل شماست
آخه من خود شمام 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 11:46  توسط شهرام و علیرضا
|
قومی متفکراند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم ازآنکه بانگ برآید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه این 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 11:6  توسط شهرام و علیرضا
|

در میکده دوش زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم ز چه در میکده جا کردی، گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 16:41  توسط شهرام و علیرضا
|

منم من! سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 16:37  توسط شهرام و علیرضا
|

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم! 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 16:22  توسط شهرام و علیرضا
|

آن قدر منشین! تا ترا بنشانند
و چون بنشانند در عزیزترین جا بنشانند
و تا نپرسند مگوی!
که چون گویی بهترین سخن گفته باشی.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 16:13  توسط شهرام و علیرضا
|

ساده باشیم
چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم... 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 16:4  توسط شهرام و علیرضا
|

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید. 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 15:54  توسط شهرام و علیرضا
|
حرف هايى هست براى نگفتن
و ارزش عميق هر كس به اندازه ى حرف هايى است كه براي نگفتن دارد!!!

دريا و آسمان و شعله هاى آتش ، سه دوست مهربان و عزيز من در اين جهان غربت اند!!! 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 15:39  توسط شهرام و علیرضا
|

من برگ را سرودی کردم سرسبزتر ز بیشه
من موج را سرودی کردم پر نبض تر از انسان
من عشق را سرودی کردم پر طبل تر زمرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 15:31  توسط شهرام و علیرضا
|
بر شیشه ها ، کتیبه ی باران 
چیزی نوشته محو و مه آلود
در متن این کتیبه ی سیال
شعری ست ، می توان خواند:
« چون لحظه های بوسه و بدرود بنمود روزگارم و بربود »
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 15:16  توسط شهرام و علیرضا
|
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بودست مراد وی از این ساختنم
ازکجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 15:9  توسط شهرام و علیرضا
|