کارو
برای یک لحظه ی ناتمام قلبم از طپش افتاد.
با تعجب پرسیدم: مگر از من متنفری؟!
گفت: نه! باور کن نه!
ولی چون تو را واقعا دوست دارم
نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی
برای پیدا کردن گل زرد زحمتی به خود هموار کنی. ![]()
+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1384ساعت 13:46  توسط شهرام و علیرضا
|
