ودر تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق را با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشیدند
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید و باید
دیوانه وار دوست بدارم ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 12:59  توسط شهرام و علیرضا
|
